نویسنده » فارا عطایی » ساعت 6:24 عصر روز جمعه 29 مهر 90
سال اولی بود و اسمش هم پریسا. از اون بچه هایی که دوست دارن مدام دم دست مدیر و معاون باشن..هر کاری بگی با جون و دل انجام میدن.... به هر بهانه ایی می اومد دفتر البته همه به قصد انجام یه کاری...ریزه میزه بود .....خودم خیلی دوست دارم بچه ها بیان دفتر صحبت کنن.حرف بزنن.... امروز باباش اومد مدرسه...از اخلاق و رفتار و درس پریسا پرسید ....گفتم خوبه ..مشکلی نیست...اگه موردی باشه مطمئن باشین شما رو خبر دار میکنم....کمی مکث کرد ..احساس کردم میخاد چیزی بگه ولی نگفت و رفت منهم چیزی نگفتم... ده دقیقه بعد پریسا اومد دفتر....دعوت نامه فردا که برنامه اموزش خانواده رو داشتیم رو قرار بود بیاد بگیره.... گفتم پریسا بابات اومد مدرسه...گفت برای چی ..گفتم برای درست... اخلاقت..... یه دفعه دیدم بغض گلوشو گرفت و اشکاش دارن سرازیر میشن.. گفتم چی شد دختر .....چرا گریه میکنی..... گفت خانوم...بابا مامانم اصلا برام احترام قائل نیستن.......به خواهر زادم که یکسالشه بیشتر احترام میذارن تا من......اصلا با من صحبت نمیکنن فقط دعوام میکننو و توهین.... شما سر صف خیلی مارو نصیحت میکنین برامون از همه چیزا صحبت می کنین اما اونا به من هیچی یاد نمبدن.نمیگن من چیکار کنم توی خیابون چه رفتاری داشته باشم...اخلاقم چطوری باشه مدام سرکوفت میزنن. اصلا با من حرف نمیزنن...الان شما با دخترتون صحبت نمیکنین..نصیحتش نمیکنین...راه و چاه رو بهش نشون نمیدین..مثل خیلی از مادرا .............. من همین طور هاج و واج موندم ..چه سر و زبونی... اصلا بهش نمی اومد اینطوری باشه... بچه ها هم حق دارن ..پدر مادرا هم حق دارن....اخه نه سوادی نه تحصیلاتی ....اونها هم محبتی ندیدن..تا محبت کردنو یاد بگیرن ..توی برنامه های اموزش خانواده هم شرکت نمیکنن...فکر میکنن همین که یه لقمه غذا و لباس براشون فراهم میکنن بسشونه.... دستشو گرفتمو بردم بیرون دفتر ..همینطور اشک از چشاش میاومد....بردمش اتاق مشاوره.. خانم ساحلی مشاورمون طبقه پایین بود داشت می اومد سالن بالا....از دور که پریسا رودید.تعجب کرد...وای دختر همیشه خندون چرا گریه میکنی.....؟ گفتم بیا خانم برات یه مشتری اوردم...از اون دسته ایی که صورتشونو با سیلی سرخ نگه میدارن... اونا دوتایی رفتن داخل اتاق مشاوره ..من هم رفتم داخل دفتر تا به کارهام برسم..
نویسنده » فارا عطایی » ساعت 3:12 عصر روز شنبه 23 مهر 90
گهگاهی توی زندگی یه اتفاقهایی میفته که باید قد یه کوه مقاوم باشی تا جانزنی..گریه ات نگیره و احساس یاس نکنی.....کفر نگی....باطل نشی..هزارتا فکر میافته سرت که چرا من ...من که اینجوریم .اونطوریم ..این کارو کردم ..اونکارو نکردم.....چرا باید قسمتم این اتفاق باشه..واقعا سخته.....خیلی دعا میکنی...زار میزنی...اما میبینی که چیزی عوض نمیشه...نذر میکنی...ذکر میگی...
اما باز هم.....هیچ تغیری حاصل نمیشه...تو میمونی و یه سجاده ....یک دل سیر گریه و یه دل شکسته...از همه جار رونده ..ولی از این در هم رونده!!!!!!!!!!!!!!انصافه خدا.......؟جز تو مگه کیو داریم..نذار طعنه بشنویم.....نذار کوچیک بشیم.....نذار ..باهات قهر بشیم و بعدش کله پا.....
خدایا کمکم کن................................؟
التماس دعا
نویسنده » فارا عطایی » ساعت 12:50 عصر روز پنج شنبه 21 مهر 90